خرید بک لینک
هندزفری اسم یکی از دوستای خیلی خوب منه که خیلی جاها باهام بوده و هست - و جای خالی خیلی چیزارو پر می کنه منتها هدف از پست تعریف و تمجید از این دوستم نیست ! به اندازه ی کافی تعریف کردم ازش در این پست قصد دارم به عنوان یه دوست یه سر

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 1:43

با ناصر داشتم صحبت می کردم بحث به اینجا رسید که یه وقتایی هست که میگیم چرا x یا y یا z ... ما رو درک نمی کنه چرا رفتارش اینطوریه ... چرا ... این یه جریان اشتباه پیش رونده است... تعداد مجهول های این معادله دائم افزایش پیدا می کنه و یافتن هرکدوم از مجهول هاش هم کار بسیار سختیه اما میشه یه راه حل خلاقانه استفاده کرد... مسئله رو از یه زاویه دیگه نگاه کرد ! مجهولش رو خودمون فرض کنیم... تنها معادله ! و وقتی این x رو پیدا کنیم مشکل حل میشه یه وقتایی باید به خودمون بگیم تو x یا y یا z یا ... رو درک کن ! نیازی به حل کردن اونها نیست... اونها رو توی یه مسئله فرض کن که تنها مجهولش خودتی و زمانی که خودت رو در اون مسئله پیدا کنی خود به خود بقیه اجزای مسئله هم جای خودشون رو پیدا می کنن و موضوع حل میشه یه وقتایی نباید خودمون رو مرکز قرار بدیم و در دنیایی پر از مجهول در اطرافمون گرفتار بشیم باید یاد بگیریم که حل کردن n معادله ی یک مجهولی خیلی راحت تر از حل کردن یک معادله ی n مجهولیه ! به خصوص زمانی که اون مجهول همیشه یه چیز باشه !

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 16:53

یکی از تفاوت های کشورهای جهان سوم با کشورهای توسعه یافته که خوب بیشتر قشر جوان جامعه تحت تاثیرش هستند - نحوه جذب متخصص و انتخاب و پذیرش نیروی کار هست - گرچه این سیستم هم ممکنه اگر ریشه یابی بشه برگرده به همون نظام آموزشی دوباره ... یعنی طبعن وقتی یه نفر برای قبولی در رشته برق باید بدونه که با کدوم پا باید وارد مستراح شد یا قسقنطنیه به عربی میشه چی - بعدن هم باید منتظر باشه که برای ورود به سیستم کاری اون کشور هم هرچیز بی ربط دیگری رو باهاش مواجه بشه من یه دفعه برای انجام مصاحبه برای یه شرکت رفته بودم که خوب البته زمانی که رفتم اونجا فهمیدم اون چیزی که به من گفته بودند با اون چیزی که هست تفاوت داره و همون جا نظرم برگشت - اما گفتم مصاحبه اش رو انجام بدم و با رئیسش صحبت کنم ببینم چطوره یادمه وقتی وارد شدم و نشستم اولین سوالی که ازم پرسید این بود که شما مگه نیومدی برای مصاحبه ؟گفتم بله ! گفت پس چرا شلوار لی پاته ؟و بعد گفت چرا موهات بلنده ؟ و یه سری چرای دیگه که همشون به همین مسخرگی بودن منم که خنده دار بود برام که یه همچین آدمی که برای این کار باید ازم خواهش بکنه داره این سوالا رو ازم م

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 16:53

خیلی بچه که بودم یه همبازی دختر داشتیم که خیلی همو دوست داشتیم ... یه دفعه همینطور که داشتیم بازی می کردیم و مثلن من قطار شده بودم و اون هواپیما بود و داشت سوت می کشید و رد می شد (بوقم میزد گاهی ... منم براش بوق میزدم ! خیلی پیشرفته خلاصه ) بهش گفتم تو چند تا پسرو دوست داری ؟ گفت دو تا ! اولش از خودم پرسیدم دو تا؟ بعد از اون پرسیدم دوتا ؟ همینجوری که رفت دور زد و برگشت گفت آره - تو با جواد ! گفتم عه جواد کیه ! فرود اومد و گفت جواد فامیلمونه ! خلاصه منم رسیده بودم ایستگاه و همینجوری که مسافرا رو پیاده می کردم گفتم کدوممونو بیشتر دوست داری ؟ گفت جوادو... ولی تو رو هم خیلی دوست دارم ! بعد پرید ماچم کرد ! من که راه افتادم و رفتم نمیدونم مسافرا همشون پیاده شده بودن یا نه ! اصلن یه لحظه یادم رفت من قطار بودم یا هواپیما ! پرواز کردم با قطار که فقط سریع دور شم ! دستمم رو بوق مونده بود ! بییییییب.... بعدن که یه مقدار بزرگتر شدم تازه فهمیدم سیستم بازی زیادم با این خاطره فرقی نداره ! شاید برای همینه که دیگه با کسی همبازی نشدم برا شما این داستان آشنا نیست ؟ اگرم بازیتون گرفت در حد موت

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

یک سری روشن فکر هم هستند که دنیا رو از یه روزنه ی خیلی باریک توی ذهنشون دیدن و در هنگام مشاهده هم یه سری روشن فکر تر از خودشون نظراتشون رو درباره زندگی بهشون دیکته کردن ... با یه دید محدود ... و یک سری عقایدی که بهشون دیکته شده و هیچ قدرتی حتا توی پذیرش یا عدم پذیرش اونها نداشتن و مثل یه ریکوردر ضبطشون کردن و پلی می کننشون ، به درجه ی روشن فکری رسیدن و سعی می کنن همه رو مجبور کنن که به دنیا و زندگی به همین شکل مسخره و خنده داری که اونها نگاه می کنن نگاه کنن... یکی از احمقانه ترین و خسته کننده ترین کارای دنیا اینه که به یه احمق بخوای بفهمونی که احمقه ... متاسفانه آدم احمق حتا جایی که می خواد مفید واقع بشه هم با حماقت این کار رو انجام میده و معمولن نتیجه اعمالش چندان مفید نیستند و اگر خوش شانس باشیم میتونیم امیدوار باشیم که به ضرر ما کاری انجام ندن... حتا برای خودمون نوشتن یک همچین چیزهایی خیلی سخته اما گاهی آدم در شرایطی قرار می گیره که مجبوره به یه نحوی خودش رو تخلیه بکنه ! مثل اینه که از یه نفر بپرسی بین A و B کدوم انتخاب بهتریه ... و بهت بگه صد در صد B - و بعد که ازش می پرسی چرا

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

عکس های بالا رو نگاه کنید... جوونا و نوجوونای مملکت ما هستن... حدود ۳۰ ۴۰ سال پیش اینجا جنگه... یعنی این جوونا میدونستن که یا قراره در راه رسیدن به هدفشون جونشون رو از دست بدن... یا اسیر بشن... یا یک عمر جانباز بشن... تمام این احتمالات رو میدادن... شاید خیلی هاشون به اینکه همونطور که از خونه اومدن اینجا دوباره برگردن خونه،صحیح و سلامت، اصلن فکر نمیکردن اما دقت کنید به چهره هاشون... شاد، خوشحال، قوی، با روحیه... امروز توی استخر داشتیم با دوستم سرمون رو خشک می کردیم... دوستم یه شناگر فوق العاده بود که من رو هم کشید توی این مسسیر... از لحاظ درسی هم که حرف نداشت و یکی از بهترین رشته ها رو توی یکی از بهترین دانشگاهها خوند... از لحاظ اخلاق و ادب و شخصیت و... هم که خوب عالی میشه گفت تمام دوستای من این خصوصیات رو دارن... خیلی باهوش، خیلی خاص و تقریبن هرکدوم حداقل توی یه زمینه تخصص دارن و معمولن ورزشکارن... یعنی از لحاظ داشته ها چیزی کم ندارن این رفیقمم چند وقته که با ما شنا نمی کنه و میاد به بچه ها آموزش میده فقط همینطور که سرمون رو خشک می کردیم گفتم بیا شنا کن پیر میشیا اونم گفت پ

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

این داستان : نه تنها "این رل" هستم ، بلکه لاکچری نیز میباشم ! جریان از این قراره که بروبچ خاکی و قشر متوسط جامعه که زیاد اهل بریز و بپاش نیستن ، گاهی از فشار روزگار تصمیم می گیرن یه دوست دختر/پسر خیلی خفن از قشر بی درد و شنگول جامعه برای خودشون بر بگزینن ! تا شاید فرجی شد و سری لای سرا در بیارن موضوع رو از دید یه پسر بررسی می کنم به دوست دختر خیلی شاخ رو با هزار زحمت و عکس با ماشینای رفیقشو لباسای بچه محلاش و برنامه هک فالوور و ترفندای "فالو - فالو بک - آنفالو" و ... به چنگ میاره ! ( که البته دختره هم اینکارست - خودش بچه مگس آباده اما خوب تو نقشش حل شده و بچه مردمو گذاشته تو کف ) بعد از کلی این طرف و اون طرف با هم قرار میذارن و میرن بیرون ... پسره شب قبلش با کلی زنگ زدن به اینو اون و هم کلاسی های دانشگاش که بچه جردن و فرشته و ... هستن یه محل شاخ برای قرار گیر میاره ... از سه ماه قبلش هم مسیر دانشگاه تا خونه رو ( از صادقیه تا پیروزی ) پیاده میرفته که پولای کرایه اش رو برای این قرار ملاقات جمع کنه خلاصه همه چیز طبق برنامه پیش میره و یه دست لباس شیک هم از دوست داداشش قرض می گیره و

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

جادی توی نوشته ی جدیدش یه حرف جالبی زده نوشته در مورد سمپاد هست، یعنی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان من با چند تا از دوستام که اونجا درس می خوندیم گاهی در مورد اینکه چقدر موفق بوده در پیاده سازی ایده اش و خروجی خوب صحبت می کنیم، متاسفانه خیلی اوضاعش خرابه، حداقل توی ایران خیلی بد پیش رفت و الانم که دیگه خلوصش هم از دست داده و اصلن معلوم نیست توی آزمونای ورودیش دقیقن استعداد درخشان رو در کدوم قسمت میسنجه، حالا اینکه بعد از ورود چه اتفاقی می افته که به کل درباره اش صحبت نشه بهتره اما موضوع جالبی که جادی بهش اشاره کرد این بود که بچه هایی که واقعن از هوش بالایی برخوردارن از خودشون جلو میزنن، عالی بود، در ادامه نوشته بود که به فرض طرف نمیدونه شیمی و فیزیک چیه دقیقن ولی اومده سوختی ساخته که توی JPL ناسا نمونه اش رو نساختن یا نمونه اش که توی دنیای مجازی میبینیم گاهی، طرف با داشتن اطلاعات خیلی معمولی از کامپیوتر و فقط به واسطه هوش بالاش و ترکیبش با خلاقیت، بزرگترین و خفن ترین سیستم هارو هک می کنه، از یه راهی که متخصصای امنیت اصلن فکرشم نمی کردن و خوب یه نفر که به این مرحله میرسه یهو، س

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

بذارید در مورد موضوعی صحبت کنم که توی مراحل مختلف زندگی معانی مختلفی پیدا می کنه، شاید از همون سال از اول ابتدایی، اینکه چه مدرسه ای بریم، تاااااا... همین الان... اینکه انتخاب کنیم قراره توی سیستمی که درش فعالیت می کنیم چه کسانی در راس باشند یا در چه سیستمی با چه کسانی در راسش شروع به فعالیت کنیم بالاسری های ما انتخاب های ما هستن پس یه نتیجه ی ساده میشه گرفت... اگه بالاسری ای داریم که چیزی رو برامون انتخاب می کنه که انتخاب ما نیست، ما خودمون انتخاب کردیم که اون چیزی که انتخاب ما نیست برامون انتخاب بشه اگر توی یه مدرسه ای ثبت نام می کنیم که مدیرش یه معلم بی سواد و بد اخلاق رو به عنوان معلم کلاسمون قرار میده - ما خودمون اون مدرسه رو با مدیریت اون فرد انتخاب کردیم - و حالا اون انتخاب می کنه که باقی جریان چطور پیش بره... البته بهتر اگر بخوام بگم اینه که والدین اون مدرسه رو برای ما که قدرت انتخاب نداشتیم انتخاب کردن ... و حالا ما مجبوریم شرایط بدش رو به خاطر انتخاب اشتباه اونها تحمل کنیم به نوعی با این اتفاق به کسی که انتخاب کرده گفته میشه که: شما قدرت تشخیص و انتخاب خوب و بد رو ندارید

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

تا حالا شده دلتون برای یه چیزی، یه کسی، یه حسی یا... خیلی تنگ شده باشه و خودتونم دقیقن ندونید که چیه؟ فقط دلتنگش باشید... انگار گاهی روح آدم از هیچ هم بهانه ای می تراشه برای دلتنگی... تا یه مقدار بهش توجه کنیم... خودمم نمیدونم اما یه وقتایی خیلی دلم تنگ میشه برای یه چیزی که نمیدونم چیه... گاهی فکر می کنم توی ناخوداگاهم میدونم چیه، اما اینقدر سعی کردم نادیده بگیرمش که دیگه اگر بخوام هم نمیتونم ببینمش... یه چیزی که از یادم رفته، اما چیزی از درونم داره با تمام وجود تلاش می کنه که به یادم بیارشمن نمیتونم بفهممش... ولی کمبودش رو احساس می کنمو در نهایت دلتنگ میشم... و گاهی همه جا رو دنبالش می گردم، خیلی چیزارو امتحان می کنم تا شاید همونی باشن که دلتنگشم... اما نیستن! آدم رو خسته می کنه، آدم احساس می کنه یه چیزی رو گم کرده، و حس وحشتی که باعث میشه آدم فکر کنه دیگه پیداش نمی کنه... چون اصلن نمیدونه دقیقن چی هست... و احساس بدیکه به آدم میگه ممکنه همیشه همینطور باشه... گفتم شاید شما هم دلتنگ هیچی شده باشید شاید حس کنید یه چیزی کمه، و یه وقتایی با خودتون بگید شاید اصلن توی این دنیا نیست

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

یه سری از موجودات خدا هم هستند یه همچین حالتی دارن : بهشون میگی به فرض من شنام خوبه ! میگن این که شنا نیست ! تو دریا اگه تونستی شنا کنی شناگری ! بعد باهاشون میری دریا - شنا می کنی میری تا مرز آبهای روسیه و بر می گردی ! میگن خوب دریا آروم بود ! دریا اگه یه ذره طوفانی و مواج باشه که تو که هیچی ، ماهی ها هم نمیتونن شنا کنن فرداش دریا طوفانی میشه میزنی به آب - تا آذربایجان میری و میای تو همون امواج و "مواج" میگن این که دریاعه ! کاری نداره که شنا هم نکنی رو آبی - اصلش رودخونست ! یه روز برنامه جور میشه میرید رودخونه و میزنی به آب - میری یه سر تا اون طرف رودخونه و بر می گردی همینجوری نرم ! میگن این رودخونه که رودخونه نیست ! سیل که میاد شنا کن اگه مردی ! عصرش بارندگی میشه و سیل میاد - کفشش میفته تو آب میپری هم یه تنی به آب میزنی هم کفشو از وسط سیلاب در میاری ! میگه این که خوب آب فشار داره عین توپ رو آب میمونی ! کفشم نمیاوردی خود آب میاوردش دوباره ! هنر نیست که ! تو گرداب هرکی شنا کنه خدایی روی منو کم کرده ( حالا خودش زیر دوش که میره تیوپ میبنده به خودش که کار از محکم کاری عیب نکنه و لیفشو ب

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

ساعت ۳ و ۴۴ دقیقه صبحه و ضربان قلبم تازه یکم نرمال شده یه خواب طولانی و مفصلی دیدم، توی ظلمات شب داشتم از یه جای خیلی دور فرار می کردم که خودم رو برسونم خونه نزدیکای صبح شده بود... نزدیک خونه که رسیدم یه گله سگ اونجا بود و بهم حمله کردن اما از اونجایی که سگا باهام رفیقن هیچ کاریم نداشتن و بعد بهشون تکیه دادم و من و دوچرخه ام رو تا در خونه رسوندن نمیدونم توی خواب از چی فرار می کردم، فقط یادمه وارد اون خونه شدم و رفتم توی یکی از اتاقا و یواشکی و خیلی سریع داشتم لباسمو عوض می کردم، شبیه اتاق انباری خونه ی پدربزرگم بود دقیقن... که یه مرتبه دیدم در کنار اون اتاق باز شد انگار یکی از بیرون اومد، من دویدم که در انباری رو ببندم تا اون آدم منو نبینه و همینطور که در داشت بسته می شد یه لحظه صورتشو دیدم... و با خودم گفتم امکان نداره ! خاله ی خدا بیامرزم بود درو باز کردم و با تعجب و هیجان و ترس گفتم خالهههههه!؟؟! ؟! ؟ تا حالا اینقدررر واقعی ندیده بودمش توی خواب از زمانی که رفته... صورتشو دستاش خیس بودن، انگار وضو گرفته بود، و با صدایی که هنوز توی گوشمه گفت دم درخاله بده، بیا تو من گفتم خدایا م

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

ما کجای داستانیم ؟ یعنی هدف از بودن ما دقیقن چی بوده ؟ خیلی وقت ها خیلی فکرم رو مشغول می کنه ! زیاد راه دور نریم و پای کل کیهان رو نکشیم وسط از زمانی که منظومه شمسی ما شروع به فعالیت کرده حدود 4.5 میلیارد سال می گذره ! باز هم زیاد راه دور نریم و به عاقبت دنیا کاری نداشته باشیم ... 4.5 میلیارد سال دیگه از عمر منظومه شمسی باقی مونده و بعد خورشید عمرش به پایان میرسه و ... خوب بعد از حدود 4.5 میلیارد سال که خورشید داشت به زمین نگاه می کرد آدما به وجود اومدن ... اومدن و رفتن ... اومدن و رفتن و نوبت رسید به ما ! گاهی اوقات خیلی درگیر زندگی میشیم... یه زندگی مصنوعی که ایجادش کردیم و توش دست و پا میزنیم ... بدون اینکه بدونیم دقیقن باید باهاش چیکار کنیم ! شاید بشه گفت اگر از خیلی بالاتر به موضوع نگاه بکنیم... همه داریم یه زندگی شانسی رو تجربه می کنیم ! یه سری خوش شانسن یه سری بدشانس ! یعنی شاید حس کنیم که تحت کنترله و یا از کنترل خارجه ... اما از بالاتر که نگاه می کنیم میبینیم ما یه پدیده ی احتمالی بودیم که به وقوع پیوستیم... تو یه شرایط خاص که باعث شد اینی باشیم که الان هستیم من فکر می کنم

برچسب: نویسنده: فاطمه طباطبایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 6:09

صفحه بندی